تبليغاتX
صحاری طلوع
قوی تر سببی ترک دنیا را مشارکت این مشتی دون عاجز است که بدان مغرور گشته اند....
 

 

 

......................................یا مطلق الاساری

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:38  توسط   | 

امروز روز وحشتناکی بود..وحشتناکی اش نه از آن رو بود که ایادی خامنه ای به مردم آتش گشوندند زیر گاز اشک آور خفه شان کردند و مانند سگ های گرسنه بر ایشان تاختند....

وحشت م از غرور از افسار گسیخته ای است که اینان را در بر گرفته...از این تکبر و گردن فرازی از این اوج که فرودش محتوم است و حشت تمام جانم را گرفته....

می ترسم.... از این همه گستاخی...از این بی حرمتی... از این که در ماه حرام خونهای نا به حقی بر زمین ریخته  شد...از این جهاد حقیر... از این عزت ذلیل و....

می ترسم از به یاد آوردن آنچه گذشت...

آقای خامنه ای! دیگر از تو بیزار نیستم...بر تو می گریم و افسوس می خورم ....بر این تکبر و گردن فرازی ات....

افسوس میخورم بر تو...بر تو که از خدا برای آیت الله منتظری طلب بخشش می کنی و خودت....

بر تو می گریم و افسوس می خورم که حتی نتوانستی حرمت عاشورا را نگه داری....

بر تو افسوس می خورم که خداوند عقل از سرت ربوده است....

بر تو می نالم و به جای تو عذابی سخت جانم را در بر می گیرد در غم خونهای تازه بر دیوار...

در میان گریه می خندم .... ای فریبکار!  ایادی تو عجیب به سپاهیان مغول شبیهند و یادت نرود هلاکو خلیفه عباسی را از میان برداشت....


از خدا می خواهم تو را ببخشد....و ابتلائات دنیوی را پوششی بر گناهان قرار دهت....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 1:31  توسط   | 


خسته ام نمی خواهم بگویم اگر کنارم بودی و لحظه ها را با من دوام می آوردی حالم بهتر بود...نه شاید تو بودی و بیش از اینها آزار می دیدم...اما مهم نیست مهم درد و بهت دوازده ساله ایست که از آن لحظه که رفتی آرزویت کرد  . مهم بغض غمناکی است که در گلویش پیچید و آن را خورد. هیچ کس نفهمید در پس خنده هایش می گرید و منتظر تو ست... حالا دیگر بعد از آن دوازده سالگیی عظیم و فرو خوردن آن بغض سرکش در گلو  خودش نیز باور نمی کند روزگاری از چنین دردی اینگونه مریم وار بارور بوده است...بی آنکه هیچ گاه کسی بداند...

سخن از دوازده سالگی عظیمی است که شکستنی بزرگ روحم را خرد کرد و من هزار تکه شدم هر تکه جهانی ....

سخن از پیوسته شدن آن شکستگی ها ست پس از هفت سال و کوچک شدن آن گیهان و بسنده شدنش به شهری...دهی...قریه ای...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 23:16  توسط   | 

 

سالهاپیروی مذهب رندان کردم

                         تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه

                             قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

هنوز دیوار های دانشگاه تهران  و سنگ فرش های خیابان های شهر صدای ما را در خود تکرار می کنند:

مجتهد واقعی....منتظری صانعی...

روحش شاد...

انکار نمی کنم که اواز معدود روحانیونی بود که از رفتنش در خود شکستم...

شاید بعدا بیشتر نوشتم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 11:46  توسط   | 

 

 

همینش را هم باور نمی کردم...

خدایا از تو ممنونم....

تا چه بازی رخ نماید!

--------------------------

انگار حافظ نیز دارد مرا اذیت می کند....با این شیطنت هایش!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 15:16  توسط   |