تبليغاتX
صحاری طلوع
قوی تر سببی ترک دنیا را مشارکت این مشتی دون عاجز است که بدان مغرور گشته اند....
 

 

آه...عرفی عزیزم اگر این خطوط از جلو چشمانت می گذرد بدان خیلی دلم برایت تنگ شده است همین...

حامیم عزیز...من در برخوردم خیلی یخ بودم ببخشید...قصد بدی نداشتم

 

 

-------------------------------------------------------------

من دلم برای اینجا تنگ شده است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:17  توسط   | 

 

 

من از اینجا می روم به این آدرس  خواستید بیایید...

 

http://suge-azadi.blogspot.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:6  توسط   | 

 

امشب با شوهر خواهر عزیز یا شوهر عزیز خواهرم  بحث می کردیم و ناگهان خداوند می داند چرا بحث جشن های دوهزار و پانصد ساله وسط آمد...علی در هجو این جشن ها داد سخن داد و از گرسنگی مردم و این خرج های بیهوده گفت...اما در کتم نرفت که نرفت...من همیشه این کار شاه ملعون را یواشکی در دل می ستودم...اما این بار علنی اش کردم و در مدحش داد سخن دادمی به شرح زیر:

جشن های دوهزار و پانصد ساله به خودی و خود و فی نفسه عملی شایسته بود که اذهان عمومی را متوجه گنجینه تمدنی  ایران می کرد...هرچند همان شاه ملعون از این کار مقاصد شوم خود را دنبال می کرد اما در کل و در نگاهی جامع باید پذیرفت که این کار فی نفسه باعث اهمیت دادن و شان بخشیدن به گذشته ملی بود... و اگر کمی هوشیاری بیشتر اعمال میشد می توانست نه تنها باعث هدر نرفتن سرمایه های ملی شود بلکه سود آوری و درآمد زایی نیز کند.و مهمتر از همه چیز باعث تقویت بنیان های  هویتی و فردی شود...

مثلا در روزگار ما ٬وقتی به دلیل تمرکز قدرت در دین  جشنواره ها٬ نمایشگاه ها و...مربوط به مسائل دینی برپا می شود خود به خود توجه عمومی جامعه را به خود جلب می کند و باعث می شود هزاران مقاله و کتاب میلیاردها ساعت وقت و هزینه انسانی متوجه این امر شود.(هر چند بعضی وقتها این توجه دائمی باعث حال به هم خوردن می شود....)

در دوران شاه ملعون ٬توجه به گذشته تاریخی ایران نه به خاطر ایران دوستی که به خاطر قدرت فزایی بود چنانکه الان هم دم زدن بی وقفه از دین نه از سر درد دین که از سر قدت طلبی است...

نگاهی فهرست وار به پژوهش هایی که حول محور ایران و یا زبانهای باستانی و یا هر پژوهش ایران شناختی دیگر در دوره شاه ملعون فهرست پرباری را نشان می دهد که با پیروزی انقلاب اسلامی روند رو به کاهش از لحاظ کمیت و سقط کیفی داشته است....

آن توجهات به تاریخ و فرهنگ که نمونه ی در خشانش "بنیاد فرهنگ ایران" است کجا و آن ایران ستیزی و کوته نگری که نام "کرمانشاه" را به علت داشتن لفظ قبیح شاه  تغییر می دهند کجا؟

به هر حال من شان و ارج بخشیدن به میراث تاریخی و باستانی ایران را از چه طرف شاه ملعون انجام شود و چه از طرف مقام معظم رهبری ادام الله ظله!! می ستایم...

خداوند پدر هر آنکس که به فرهنگ عنایت کند را بیامرزاد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:44  توسط   | 

 

میرچیا الیاده در کتاب "اسطوره بازگشت جاودانه "می نویسد و دکتر  سرکاراتی عزیز ترجمه می فرماید که انسان باستانی با روح تاریخ ستیزش...این رفتن و این گذشت فرسایش آور را تحمل نمی کرد و همواره می خواست تا  این فلک را چون گرد دل نمی گردد از بیخ و اصلش برکند... او برای آغاز سال  جشن می گرفت و مراسمی   انجام می دااد  تا به آن زمان نخستین..زمان نمونه های نخستین...زمان واقعی...زمانی که  شخصیت های اساطیر ی خدایان و پهلوانان در آنند  برسد... جشن نوروز  یک بار این براندازی زمان صورت می گیرد و در جشن مهرگان که به منزله پایان سال  و آغاز سرماست  نیز به نوعی دیگر آن را بر می اندازد..(نقل به مضمون)

 

من فکر می کنم شاید لازم باشد این کتاب را بخوانم هر چند باید در مورد موثق بودن آن بیشتر تحقیق کنم:

 

پژوهشی در گاهشماری و جشن های ایران باستان ٬ نوشته هاشم رضی

 

اما کلا بررسی عیدهای باستانی و مراسم و متعلقات آن بسیار بسیار جالب است...بسیار جالب...

---------------------------------------------

زیبای من!!!

مرا ببخش...

مرا از این نگاههای معصومانه ات رها کن که چنین بر جانم تازیانه می زند

عزیزترینم از من چه می خواهی ... حرفی به من بزن...چرا فقط نگاه می کنی و سکوت...

وقتی به من اینگونه خیره می شوی انگار گلدان کوچک شیشه ای دائما می لغزد  و اضطراب افتادنش  جریان خون را در رگ هایم برعکس می کند...

من جز دوستی تو و اشک ریختن بر حال خودم  چه می توانم کرد...

من جز سرودن سوگنامه برایت  چه می توانم کرد؟

کاش خداوند مرا برای همیشه با تیری به تو بدوزد.... و من برای همیشه بروم... و در آغوش تو از این نگاههای ملامت بارت رها شوم...

بتوانم اندکی تو را از آغوشت و در میان دستانت ببینم...

زندگی  خالی من که مرگم بعد از آن مهمترین واقعه اش خواهد بود...بگذار پایان پذیرد...

بگذار تا سر در خاک کند و این روزها را نبیند....

بگذار..

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:46  توسط   | 

 

چگونه انکار کنم صداقت چشمانی را که من خیره شده بود؟ حاشا که در من چنین توانی باشد می توانم از لحظه هایی که حس کردم در کلامت  تکرار می شوم دوری کنم؟ تو ازمن حرف می زدی و زنگ کلامت زنگار روحم را می خراشید ...اما عجبا که من هیچ شبیه آن قدیسه ی مریم نام نبودم! بی جهت مرا با او یکی دانستی...اشتباه کوچکی که خطایی این چنین بزرگ به بار آورد...بعد از آنکه مرا به نام آن قدیسه خواندی و تکرار کردی و من از روی احولی خودم را در جامه ی آن قدیسه دیدم آنطور که باورم شد من اویم... نه این من نبودم سیاه باطنی که در جامه ی سپید پنهان شده است .. آه ای زیباترین !!! "به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل" با چنین قصیده ای که تو در وصف من سروده ای و مرا صله ی خود دانسته ای ...حاشا !چنین صله ای در خور ان قصیده نیست! روزان و شبانم از آن تو...ای خوشترین کرانه ی موج سرود من!

----------------------------------------

شده ام گویی کسی که که در ظاهر هر امر باطنی می جوید...در زمین خوردن واقعی اش تنبیه الهی می بیند...در اینکه چایی ریخت رویش هم تنبیه الهی ...

به هر حال همه چیز را نمی توان تنبیه الهی دانست...حالا نمی دانم در اینکه من به تناوب یک شخص که اصولا نباید این قدر او راببینم یعنی امکان دیدن او خیلی کم است یعنی چه؟ چرا نسیم او را نمی بیند و من مدام او را می بینم... گوئیا باید برای این واقعه نیز تاویلی کرد...شاید دیدن او نوعی یاد آوری باشد....یادآوری...چه چیز از یاد من رفته است؟

 

--------------------------------------------------------

کتاب"آفتابی در میان سایه ای" جشن نامه ی استاد دکتر بهمن سرکاراتی  ــ که هزاران تن چو من را خداوند فدای ایشان کناد! ــ به دستم رسید...چه کسی می تواند لذت مرا تخمین بزند؟ البته این عبارت آخر عبارتی است که من همیشه بعد از خواندن آثار و ترجمه های ایشان به کار می برم...این لذت تخمین ناپذیر را استاد دکتر مهرداد بهار نیز به من منتقل نموده اند...این بار در یادداشت اول کتاب که به جای گفتگو با استاد نگاشته شده بود  به من این لذت تخمین ناپذیر دست داد...ایشان در این مصاحبه چه قدر فوق العاده تعقیدات را تحلیل نمودند..... بی گمان در این کتاب  مقالات خوب دیگری از استادان بزرگوار آمده است...من فعلا وقت نکرده ام که آنها را به طور کامل بخوانم...اما مرور کاملی بر فهرست مقالات داشتم که به نظرم شایسته بود ....

بی تردید فکر کردن به استاد سرکاراتی برای من خاطره ی روزی را که استاد دکتر مهری باقری در مدرسه مان آمدند زنده می کند... ایشان به ما خط میخی آموختند... شاید همسر استاد سرکاراتی یکی از کسانی بودند که مرا بسیار به خود شیفته نمودند...و شاید ایشان هم در آن دوران به من لذتی تخمین ناپذیر بخشیدند... اصولا ازدواج وقتی عاقلانه است که همسر آدم چیزی کمتر از دکتر سرکاراتی نباشد...

دراین جا به تمام  کسانی که شاید به مباحث زبان شناسی تاریخی و یا اسطوره شناسی و مطالعات حماسی علاقمندند به شدت توصیه می کنم کتاب مستطاب "سایه های شکار شده" زبده  تحقیقات چهل ساله ی استاد را تا نایاب نشده از انتشارات طهوری خریداری کنند...شاید هم نایاب شده باشد...من  می دانم..استاد عزیز ما چه قدر در دانشکده ادبیات گمنامند... حتی آزادیان هم که از سیر تا پیاز  مبابع را گفت اسمی از استاد نبرد...تا این حقیر به بهانه نمایشگاه کتاب اسم استاد ا بردم و ایشان نیز به پرمایگی استاد اذعان کردند.... اما دریغا از اینمه پژوهش های نو ی استاد که راهگشای  بسیاری مسائل است و ناشناس مانده است....

یبسیاری از بحث های بی سرانجام و غیر علمی ما در کلاس هایمان در آثار استاد سرکاراتی و استاد بهار  به صورت علمی و مدون آورده شده است....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:39  توسط   |